کد خبر 99038
۵ دی ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

اول بصیرت؛ بعد مقاومت

به مناسبت فرارسیدن سالروز جنگ نهروان در سال 39 هجری قمری، یکی از سخنرانی های امام خامنه ای که درباره ماهیت خوارج و برخورد امیرالمومنین علیه السلام با آنها می باشد را بازخوانی می کنیم این سخنرانی در مورخ 26/1/1370 در دیدار اقشار مختلف مردم با ایشان ایراد شده است.

تهران - حیاتوضع امیرالمؤمنین، از ابعادی، مشکلتر از زمان پیامبر وضع امیرالمؤمنین، حقیقتاً هم خیلى مشکل بوده است. زمان پیامبر، جنگها، صف‌کشیها و جناح‌بندیها، جناح‌بندیهاى واضحى بود؛ کفر بود و ایمان، شرک بود و توحید. شرک واضح بود، منافقانى هم که بودند، منافقان شناخته‌شده‌یى بودند، پیامبر منافقان خودش را هم مى‌شناخت؛ منافقانى که در مدینه بودند، منافقانى که از مدینه فرار کردند و به طرف مکه رفتند؛ «فمالکم فى‌المنافقین فئتین واللَّه ارکسهم بما کسبوا»(1). انواع و اقسام منافقان در زمان پیامبر بودند؛ منافقانى که تا اشتباهى مى‌کردند، درباره‌شان آیه‌یى نازل مى‌شد و حقایق روشن مى‌گردید؛ پیامبر بیان مى‌کرد، همه مى‌فهمیدند؛ اشتباهى در کار نمى‌ماند....بزرگترین مشکل در زمان امیرالمومنین اما در زمان امیرالمؤمنین، بزرگترین مشکل، وجود یک جناح على‌الظاهر مسلمان، با همه‌ى شعارهاى اسلامى، اما در اساسیترین مسأله‌ى دین منحرف بود؛ یعنى همان کسانى که مقابل امیرالمؤمنین قرار گرفتند….حکومت اسلامی ،اساسی‌ترین مسأله‌ى دین اساسی‌ترین مسأله‌ى دین، مسأله‌ى ولایت است؛ چون ولایت، نشانه و سایه‌ى توحید است. ولایت، یعنى حکومت؛ چیزى است که در جامعه‌ى اسلامى متعلق به خداست، و از خداى متعال به پیامبر، و از او به ولىّ مؤمنین مى‌رسد. آنها در این نکته شک داشتند، دچار انحراف بودند و حقیقت را نمى‌فهمیدند؛ هرچند ممکن بود سجده‌هاى طولانى هم بکنند! همان کسانى که در جنگ صفین از امیرالمؤمنین رو برگرداندند و رفتند به عنوان مرزبانى در خراسان و مناطق دیگر ساکن شدند، سجده‌هاى طولانىِ یک شب یا ساعتهاى متمادى مى‌کردند؛ اما فایده‌اش چه بود که انسان امیرالمؤمنین را نشناسد، خط صحیح را - که خط توحید و خط ولایت است - نفهمد و برود مشغول سجده بشود! این سجده چه ارزشى دارد؟….به روی فتنه گران شمشیر می کشیماین جمله‌اى که امیرالمؤمنین فرمودند، چیز عجیبى است: «ایّهاالناس انّ احقّ النّاس بهذا الامر اقواهم علیه و اعلمهم بامراللَّه فیه فان شغب شاغب استعتب»(4)؛ اگر کسى در مقابل این مسیر صحیحى که من در پیش گرفته‌ام، فتنه‌گرى و آشوبگرى بکند، نصیحتش مى‌کنیم که برگردد؛ اما اگر ابا کرد، رویش شمشیر مى‌کشیم؛ «فان ابى قوتل»(5). اگر کسى از این طریق تخطى بکند، با شمشیر علوى مواجه مى‌شود. باز شدن باب جنگ با اهل قبلهدر همین خطبه مى‌فرماید: «الا وانّى اقاتل رجلین»(6)؛ من با دو کس مى‌جنگم: «رجلا ادّعى ما لیس له و اخر منع الّذى علیه»(7)؛ یکى آن کسى که چیزى را که متعلق به او نیست - مالى را، مقامى را، حقى را که به او تعلق ندارد - بخواهد دست بیندازد و بگیرد؛ نفر دوم کسى است که حقى را که برگردن اوست و باید ادا بکند، ادا نکند. مثلاً باید به جهاد برود، اما نرود؛ باید اداى مال بکند، اما نکند؛ باید در اجتماع مسلمین شرکت کند، اما نکند. او قاطعانه این مطالب را مى‌فرمود. «و قد فتح باب‌الحرب بینکم و بین اهل‌القبلة و لایحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر»(8)؛ باب جنگ با اهل قبله بر روى شما باز شد. زمان پیامبر، چه موقع چنین چیزى بود؟عمار یاسر در جنگ صفین ملتفت شد که در یک گوشه‌ى لشکر همهمه است. خودش را رساند، دید یک نفر آمده وسوسه کرده که شما با چه کسانى دارید مى‌جنگید؛ طرف مقابل شما مسلمانند و نماز مى‌خوانند و جماعت دارند!دشمنان بعثی، افرادی شبیه خوارجیادتان است که در جنگ تحمیلى، وقتى بچه‌هاى ما مى‌رفتند سنگرهاى دشمن را مى‌گرفتند و آنها را اسیر مى‌کردند و به داخل سنگر مى‌آوردند، وقتى جیبهایشان را مى‌گشتند، مهر و تسبیح پیدا مى‌کردند! آنها جوانان مسلمان شیعه‌ى عراقى بودند که مهر و تسبیح در جیبشان بود؛ اما طاغوت و شیطان از آنها استفاده مى‌کرد. این دست مسلمان تا وقتى ارزش دارد و دست مسلمان است، که به اراده‌ى خدا حرکت کند. اگر این دست به اراده‌ى شیطان حرکت کرد، همان دستى مى‌شود که باید قطعش کرد. این را امیرالمؤمنین خوب تشخیص مى‌داد….عمار افشاگر فتنه در زمان امیرالمومنین علیه السلامعلى‌اىّ‌حال، این وسوسه را چند بار در لشکر صفین به وجود آوردند و هر دفعه هم به گمانم عمار بود که خودش را رساند و فتنه را افشا کرد. عمار جمله‌اى با این مضمون گفت که جنجال نکنید، حقیقت را بشناسید. این پرچمى که در مقابل شماست، من دیدم که به جنگ پیامبر آمد و زیر این پرچم، همان کسانى ایستاده بودند که الان ایستاده‌اند؛ و پرچمى را دیدم - اشاره به پرچم امیرالمؤمنین - که در مقابل آن پرچم بود و زیر آن پیامبر و همان کسانى که امروز ایستاده‌اند - یعنى امیرالمؤمنین - بودند؛ چرا اشتباه مى‌کنید؟ چرا حقیقت را نمى‌شناسید؟ذخیره خداوند برای زمان امیرالمومنیناین، بصیرت عمار را نشان مى‌دهد. بصیرت، چیز خیلى مهمى است. من در تاریخ هرچه نگاه کردم، این نقش را در عمار یاسر دیدم. مواردى را که عمار یاسر خودش را براى روشنگرى رسانده بود، من در جایى یادداشت کرده‌ام؛ اما دم دستم نبود که بخواهم پیدا کنم و در این‌جا مطرح نمایم. خداى متعال، این مرد را از زمان پیامبر براى زمان امیرالمؤمنین ذخیره کرد، تا در این مدت به روشنگرى و بیان حقایق بپردازد.ملت بی بصیرت شکست می خوردمن از سابق مکرر گفته‌ام که اگر ملتى قدرت تحلیل خودش را از دست بدهد، فریب و شکست خواهد خورد. اصحاب امام حسن، قدرت تحلیل نداشتند؛ نمى‌توانستند بفهمند که قضیه چیست و چه دارد مى‌گذرد. اصحاب امیرالمؤمنین، آنهایى که دل او را خون کردند، همه مغرض نبودند؛ اما خیلى از آنها - مثل خوارج - قدرت تحلیل نداشتند. قدرت تحلیل خوارج ضعیف بود. یک آدم ناباب، یک آدم بدجنس، یک آدم زبان‌دار پیدا مى‌شد و مردم را به یک طرف مى‌کشاند؛ شاخص را گم مى‌کردند. در جاده، همیشه باید شاخص مورد نظر باشد. اگر شاخص را گم کردید، زود اشتباه مى‌کنید. اول بصیرت و بینایی وبعد مقاومت و ایستادگیامیرالمؤمنین مى‌فرمود: «و لایحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر»(9)؛ اول، بصیرت، هوشمندى، بینایى، قدرت فهم و تحلیل، و بعد صبر و مقاومت و ایستادگى. از آنچه که پیش مى‌آید، انسان زود دلش آب نشود. راه حق، راه دشوارى است.مقدس هاى متحجر کجا، خوارج کجامن درباره‌ى این خوارج، خیلى حساسم. در سابق، روى تاریخ و زندگى اینها، خیلى هم مطالعه کردم. در زبان معروف، خوارج را به مقدسهاى متحجر تشبیه مى‌کنند؛ اما اشتباه است. مسأله‌ى خوارج، اصلاً این‌طورى نیست. مقدسِ متحجرِ گوشه‌گیرى که به کسى کارى ندارد و حرف نو را هم قبول نمى‌کند، این کجا، خوارج کجا؟ خوارج مى‌رفتند سر راه مى‌گرفتند، مى‌کشتند، مى‌دریدند و مى‌زدند؛ این حرفها چیست؟ اگر اینها آدمهایى بودند که یک گوشه نشسته بودند و عبا را بر سر کشیده بودند، امیرالمؤمنین که با اینها کارى نداشت.اصحاب عبداللَّه‌بن‌مسعود، مقدس‌مآبها بودند عده‌یى از اصحاب عبداللَّه‌بن‌مسعود در جنگ گفتند: «لالک و لاعلیک». حالا خدا عالم است که آیا عبداللَّه‌بن‌مسعود هم خودش جزو اینها بود، یا نبود؛ اختلاف است. من در ذهنم این است که خود عبداللَّه‌بن‌مسعود هم متأسفانه جزو همین عده بوده است. اصحاب عبداللَّه‌بن‌مسعود، مقدس‌مآبها بودند. به امیرالمؤمنین گفتند: در جنگى که تو بخواهى بروى با کفار و مردم روم و سایر جاها بجنگى، ما با تو مى‌آییم و در خدمتت هستیم؛ اما اگر بخواهى با مسلمانان بجنگى - با اهل بصره و اهل شام - ما در کنار تو نمى‌جنگیم؛ نه با تو مى‌جنگیم، نه بر تو مى‌جنگیم. حالا امیرالمؤمنین اینها را چه‌کار کند؟(خوارج)مى‌زدند و مى‌کشتند و مبارزه مى‌کردند!آیا امیرالمؤمنین اینها را کشت؟ ابداً، حتّى بداخلاقى هم نکرد. خودشان گفتند ما را به مرزبانى بفرست. امیرالمؤمنین قبول کرد و گفت لب مرز بروید و مرزدارى کنید. عده‌یى را طرف خراسان فرستاد. همین ربیع‌بن‌خثیم - خواجه ربیع معروف مشهد - ظاهراً آن‌طور که نقل مى‌کنند، جزو اینهاست. با مقدس‌مآبهاى این‌طورى، امیرالمؤمنین که بداخلاقى نمى‌کرد؛ رهایشان مى‌کرد بروند. اینها(خوارج) مقدس‌مآب آن‌طورى نبودند؛ اما جهل مرکب داشتند؛ یعنى طبق یک بینش بسیار تنگ‌نظرانه و غلط، چیزى را براى خودشان دین اتخاذ کرده بودند و در راه آن دین، مى‌زدند و مى‌کشتند و مبارزه مى‌کردند!داستان عبرت انگیزی از خوارج و جنگ نهروانطبق روایتى که نقل شده، در اوقات جنگ نهروان، امیرالمؤمنین داشتند مى‌رفتند؛ از اصحابشان یک نفر هم در کنار ایشان بود. همان نزدیکهاى جنگ نهروان، صداى قرآنى در نیمه‌شب شنیده شد: «أمّن هو قانت اناء اللّیل»(10). با لحن سوزناک و زیبایى، آیه‌ى قرآن مى‌خواند. این کسى که با امیرالمؤمنین بود، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! اى کاش من مویى در بدن این شخصى که قرآن را به این خوبى مى‌خواند، بودم؛ چون او به بهشت خواهد رفت و جایش غیر از بهشت جاى دیگرى نیست. حضرت جمله‌اى قریب به این مضمون فرمودند که به این آسانى قضاوت نکن؛ قدرى صبر کن. این قضیه گذشت، تا این‌که جنگ نهروان به وقوع پیوست. در این جنگ، همین خوارجِ متحجرِ خشمگینِ بدزبانِ غدارِ متعصبِ شمشیربه‌دست و مسلح، در مقابل امیرالمؤمنین قرار گرفتند. حضرت گفت: هر کس برود، یا زیر این علم بیاید، با او نمى‌جنگم. عده‌اى آمدند، اما حدود چهار هزار نفرى هم ماندند و حضرت در این جنگ، همه‌ى اینها را از دم کشت. از لشکر امیرالمؤمنین، کمتر از ده نفر شهید شدند؛ اما از لشکر خوارج، از آن حدود چهار هزار یا شش هزار نفر، کمتر از ده نفر زنده ماندند؛ همه کشته شدند! جنگ، با پیروزى امیرالمؤمنین تمام شد. خیلى از کشته شده‌ها، مردم کوفه یا اطراف کوفه بودند؛ همینهایى که در جنگ صفین و جنگ جمل، هم جبهه و همسنگر بودند؛ منتها ذهنهایشان اشتباه کرده بود. حضرت با تأثر خاصى، همراه با اصحاب خود در میان کشته‌ها راه مى‌رفتند. اینها همین‌طور به صورت دمر روى زمین افتاده بودند. حضرت مى‌گفت اینها را برگردانید، بعضیها را مى‌گفت بنشانید. مرده بودند، اما حضرت با آنها حرف مى‌زد. در این حرف زدنها، یک دنیا حکمت و اعتبار در کلمات امیرالمؤمنین هست. بعد به یک نفر رسیدند، حضرت او را برگرداندند و نگاهى به او کردند و خطاب به آن کسى که در آن شب با ایشان بود، فرمودند: آیا این شخص را مى‌شناسى؟ گفت: نه، یا امیرالمؤمنین! فرمود: او همان کسى است که در آن شب آن آیه را آن‌طور سوزناک مى‌خواند و تو آرزو کردى که مویى از بدن او باشى! او آن‌طور سوزناک قرآن مى‌خواند، اما با قرآن مجسم - امیرالمؤمنین - مبارزه مى‌کند! آن‌وقت على‌بن‌ابى‌طالب با اینها جنگید و اینها را قلع و قمع کرد. البته خوارج به طور کامل قلع و قمع و ریشه‌کن نشدند، اما همیشه به صورت یک اقلیت محکوم و مطرود باقى ماندند. این‌طور نبود که آنها بتوانند تسلط پیدا کنند؛ هدفشان بالاتر از این حرفها بود.1) بحارالانوار، ج 21 ، ص 3854) تا 9) نهج البلاغه:خطبه 173 10) زمر: 9

برچسب‌ها